یه پست تامل برانگیز
خانمی تعریف می کرد که:
یه روز سوار یه تاكسى شدم
صد متر جلو تر یه خانمى كنار خیابون ایستاده بود
راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد
چند ثانیه گذشت
راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر: ممنون
راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده
خانم مسافر سایه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پایینُ
لباشو رو به آینه غنچه كرد.
خانم مسافر: واقعاً؟؟
راننده تاكسى خندید با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر
رو گرفتُ نگاه كرد 
راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردین؟!
 واقعاً كه با سلیقه این تبریك میگم
خانم مسافر:واى ممنونم..
چه دقتى معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستین
تلفنِ همراه من زنگ خورد
 و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن..
موقع پیاده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافرُ
 گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشین خواستى زنگ بزن به من..
خانم مسافر كارت رو گرفت یه چشمكِ ریزى هم زد و رفت..
اینُ تعریف نكردم  كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت
 یا راننده تاكسى...
فقط میخواستم بگم..
تویه این چند دقیقه هیچ كدوم از شما به ذهنتون نرسید 
كه راننده ى تاكسى هم یك خانم بود..


::
:: مرتبط با: داستان , پیام ها و سخنان زیبا ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395
دانلود پاور پوینت زیبای درس 6 عربی نهم
برای دانلود بر روی تصویر زیر کلیک کنید.




::
:: مرتبط با: داستان , پیام ها و سخنان زیبا , عشق , خانواده , مراقبت , آمار , فرهنگی , کودکانه , درسی ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : جمعه 25 دی 1394
انسانهای قلابی
فردی به دکتر مراجعه کرده بود.در حین معاینه،یک نفر بازرس

 از راه میرسه و از دکتر میخواد که مدارک نظام پزشکی شو ارائه بده.


دکتر بازرس رو به کناری میکشه و پولی دست بازرس میزاره و

میگه:من دکتر واقعی نیستم.شما این پول رو بگیر بی خیال شو.


بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه.مریض یقه بازرس رو میگیره

 و اعتراض میکنه.بازرس میگه منم بازرس واقعی نیستم و فقط


برای اخاذی اومده بودم ولی توی مریض میتونی از دکتر قلابی

شکایت کنی. مریض لبخند تلخی میزنه و میگه:


اتفاقا من هم مریض نیستم اومدم كه چند روز استراحت استعلاجی بگیرم

 برای مرخصی محل كارم ... این است حکایت ما در جامعه...


::
:: مرتبط با: طنز , داستان ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : جمعه 22 آبان 1394
نصیحت و سرزنش
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

*یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

*یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

*یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

*یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

*یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

*یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

*یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

*یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

*یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

*سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

*کاشکی همه ما یاد بگیریم موقع مشکلات به جای نصیحت و سرزنش و شخصیت سازی... مشکل را حل کنیم


::
:: مرتبط با: داستان , پیام ها و سخنان زیبا , مراقبت ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : چهارشنبه 3 دی 1393
عشق و محبت مادر
شبی پسری یك برگ كاغذ به مادرش داد. مادركه در حال آشپزی بود، دستهایش را با حوله ای تمیز كرد و نوشته هایش را با صدای بلند خواند. او با خط بچگانه نوشته بود:
صورتحساب كوتاه كردن چمن باغچه: 5 دلار
مرتب كردن اطاق خوابم: 1 دلار
مراقبت از برادر كوچكم: 3 دلار
بیرون بردن سطل زباله : 2 دلار
نمره ریاضی خوبی كه امروز گرفتم: 6 دلار
جمع بدهی شما به من: 17 دلار

مادر با چشمان منتظر به پسر نگاهی كرد، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارت را نوشت:

بابت سختی 9ماه بارداری كه در وجودم رشد كردی: هیچ
بابت تمام شبهائی كه بر بالینت نشستم و برایت دعا كردم: هیچ
بابت تمام زحماتی كه در این چند سال كشیدم تا تو بزرگ شوی: هیچ
بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت: هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید كه هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود خواند ،چشمانش پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان مادرش نگاه می كرد، گفت:
مامان... دوستت دارم.
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلا به طور كامل پرداخت شده!


::
:: مرتبط با: داستان , پیام ها و سخنان زیبا , خانواده , عشق , مراقبت , آمار , والدین , کودکانه ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : سه شنبه 17 تیر 1393
آب انگور

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام 

است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....

بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!



::
:: مرتبط با: مذهبی , داستان , پیام ها و سخنان زیبا , میوه ها , مراقبت , گناهان ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : سه شنبه 17 تیر 1393
خدا
روزی مجنون از سجاده شخصی گذر کرد! مرد گفت :مردک رشته پیوندم با خدا را گسستی! مجنون خنده ای کرد و گفت: عاشق بنده ای هستم تو را ندیدم. تو عاشق خدایی، و مرا دیدی...؟!

قطاری سمت خدا میرفت.
همه ی مردم سوار شدند.
وقتی به بهشت  رسید.
همه پیاده شدند.
یادشان رفت مقصد خدا بود نه بهشت...

این دو مطلب را خانم آمنه پاک نیت از برازجان فرستاده. ضمنا" ایشان سال 1380 دانش آموز من بود(کلاس پنجم) و اینک پرستار یکی از بیمارستانهای برازجان است. برای ایشان آرزوی م
وفقیت روز افزون دارم.


::
:: مرتبط با: مذهبی , پیام ها و سخنان زیبا , داستان , عشق ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : یکشنبه 1 تیر 1393
رفتار با دیگران
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تادهنشو باز میکرد آب میرفت تودهنش، نمی تونست چیزی بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم.شروع کرد ازخوشحالی بالا پایین پریدن.
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقده بالا پایین پرید که خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش توآب.
ولی الان چند ساعته بیدار نشده.
یعنی فکرکنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!         
این داستان رفتار ما بابعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند،ولی اونارو نمی فهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتارها رو با اونا می کنیم!!!


::
:: مرتبط با: داستان , پیام ها و سخنان زیبا , عشق , مراقبت , دوستان ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : یکشنبه 11 خرداد 1393
داستانک طنز
نشسته بودم جلوی تاکــــسی
یه دخــــترو پســــرم عقب نشسته بودن که یه دفعه دختره جیـــــغ کشید "دستـــــتو بکش بیرون کثافت"!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
 .
.
.
.
برو ادامه مطلب


:: ادامه مطلب
:: مرتبط با: خودرو , مراقبت , داستان , طنز ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : شنبه 10 خرداد 1393
زن هارا دست کم نگیرید
یکی از دانش آموزان مطلب زیر را برام فرستاده:
روزی 10 مرد و یک زن بر اثر سقوط از بلندی به طنابی آویزون میشن. طناب تحمل وزن 11 نفر را نداشت و باید......

دنباله ماجرا رو در ادامه مطلب بخونید.....


:: ادامه مطلب
:: مرتبط با: آمار , مراقبت , خانواده , پیام ها و سخنان زیبا , داستان ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : سه شنبه 6 خرداد 1393